تبليغاتX
کلبه حقیرانه تنها و مرداب
کلبه اشعار

گلدان روي ميز تنها 2 شاخه گل رز خشك شده دارد..........

 يادت  هست ؟! اولين  باري  كه  شاخه  رز سرخي

به من  دادي  نمي دانستم  چرا، اما  دومين  شاخه

 رز سرخي كه  هديه دادي  فهميدم  چرا.........................

  و حالا مدت هاست كه تنها اين دو شاخه

خشك شده مهمان گلدان قلبم شده اند.........................

 يادش بخير!

 

tanha

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

من اينك باز مي گويم

كلامم را  و شعرم را

برايت راز مي گويم

تو اي نيلوفر زيبا

تو اي تنها و بي همتا

چنان در سحر زيباي كلامت

مانده ام مفتون

چنان با حرف حرف شعر تو

جدا گشتم از اين گردون

كه ديگر هيچ حرفي جز كلام

دوستت دارم

نمي دانم . نمي خواهم

نمي خواهم دگر اين گيتي پست دغل پرور

كه ديگر من تو را دارم

به استقبال تو اين بي زبون آمد

برايت هديه ايي دارد

اگر چه كوچك و كم قدر

كه شايد در نظر آيد

و آن جاني ست ناقابل

كه در پيش تو قربان است

يكي شكرانه كوچك

براي عهد و پيمان است

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 6:56 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

سلام و بازم سلام  خدمت همه دوستای  گلم  که تو این  مدتی که من  نبودم

منو تنها به حال خودم با این همه تنهایی تنها نگذاشتن از همه شما ممنونم

میخوام از این به  بعد  حضوری  فعال تراز خودم رو نشون  بدم  بازم از 

 شماها ممنونم

...باز هم تنهايم
   لب مردابي - آه 
       خسته و سرگردان
            لحظۀ معجزه را چشم به راه
                با خودم مي گويم
                    باز آيا به صبا اميد است؟
                         خيره ام بر آبي 
                     پر از آرامش محض
               دیرگاهی است که فهمیده ام این آرامش
        انعکاسي است ز دنياي برون
    پشت اين آينه ها
دشت خشکي  است پر از پوچي ها
      سرد و ظلمت زده است آينۀ اين مرداب
           ناگهان مي بينم
              عکس مهتاب در آن مي خندد
                     گوشه اي از دل آب
                              سر برآورده گلي زيبا رو
                                    گل نيلوفر من، زادۀ اين تصوير است
                                         من دلم مي خواهد 
                                    که بنوشم آبي
                              از دل اين مرداب
                      تن من تشنۀ مهتاب وفاست
             با خودم مي گويم
   باز آيا به صبا اميد است؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،

يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،

يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم
يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،

يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته !

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد !

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...

و يادمان باشد هيچگاه از راستي نترسيم !
 
اگر حضوری فعال ندارم شرمنده ام       h.s
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط   | 

 

1

 

من آهنگ غریب روزگارم

غمی در انتهای سینه دارم

تمام هستیم یک قلب پاک است

که آن را زیر پایت می گذارم

 

 

کاش تو آسمون میشدی

من مثل دریا میشدم

عکست می افتاد روی موج من با تو تنها می شدم

 

.5

من از تبار ابرم من از تبار باران
پرم زگريه و غم پراز همين زمستان
تمام دردم امشب سكوت مبهم توست
غزل غزل هراسم غزل غزل پريشان
در اين كويري دل كه بوي عاشقي نيست
بيا بهار خوبم كه گشته ام بيابان
بيا كه كوچه هاي شبم چه سرد سرد است
منم اسير اشك و منم اسير زندان
وباز مي روم من بدون خنده هايت
دوباره مثل شمعي دوباره رو به پايان

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

سلام به خدمت همه دوستای گلم

منم به نوبه خودم سال جدید رو به همه دوستان گلم تبریک میگم امیدوارم که سال خوبی داشته باشید

راستی یه خبر تو سال جدید که میخواد بیاد میخوام برم آدم بشم ؟

نگفتم الانه که فکر بد کنی نه بابا میخوام برم سربازی ولی در نبود من مرداب جونم هستش که وب روبگردونه

خلاصه اینو گفتم که اگه از من بدی دیدید حلالم کنید بابا آخه بچه مردم گناه داره نه غلام............

 

و او فكر مي‌كرد كه مي‌تواند بهشت را از جهنم تشخيص دهد ويا خوشي را از درد.گاه از او

مي‌پرسيدم كه آيا مي‌تواند مزرعه‌اي سبز را از ريل فولادي سرد تشخيص دهد؟و او تنها مي‌خنديد و

با غرورش به من طعنه مي‌زد!اما گريه هاي من از غم طعنه‌هاي او نبود.من مي‌گريستم چون اورا

از دست مي‌دادم.او و غرورش را.او و طعنه‌هايش را.اما آيا او واقعا مي‌توانست لبخندي واقعي را

از لبخندي دروغين تشخيص دهد؟

آيا او ميتوانست كه عشق را بفهمد؟ايا او محبت را مي‌دانست؟شايد او هرگز عشق را نميدانست و

و هرگز محبت را نمي‌فهميد اما من عاشق او بودم.

                                                   .3

آری من همان عاشقم ، یک عاشق دلسوخته ، یک عاشق تنها ....

یک کلام عاشقم ولی یک عمر اسیر ...

اسیری در یک قلب سرخ ...

آری من همان مجنون قصه هایم و یک عمر به دنبال لیلی چشم به راهم..

لحظه های سخت را پشت سر میگذارم و به عشق لیلایم از هفت آسمان خواهم گذشت ...

در جاده ها ، از سختی ها میگذرم تا به مقصدم که همان خانه لیلایم است برسم...

آری عاشقم ، یک عاشق چشم به راه ، عاشقی که مدتهاست در غم انتظار نشسته است .. در آتش فاصله ها سوخته است ،در گلدان طاغچه تنهایی ها شکسته است و همانی که تمام درهای دلتنگی ها بر روی او بسته است...

آری من همانم که به او میگویند دیوانه .... به او میگویند آواره....

من همانم که لحظه هایم را به یاد عشقم سپری میکنم ... با یاد او اشک میریزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد میزنم... فریاد میزنم تا تمام پنجره های خاموش با فریاد من روشن شوند و بگویند این دیوانه کیست؟

آری این دیوانه همان هست که جایش در قصه ها بوده ... همانی است که نامش در این دنیا مانده و یادش همیشه و همیشه یک عاقل را نیز مجنون میکند...

آری من همان عاشقم ، یک عاشق دلشکسته .... همان عاشقی که به او میگویند دیوانه!

3

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط تنها  | 

                                     عزیز

                                                مرداب

گلها اگر نام تو را می دانستند

           نسل بهار از این سان

                       رو به انقراض

                           نمی رفت

      مرداب

ای که بی تو خودمو تکو تنها میبینم

                        هرجا که پا میزارم تورو اونجا میبینم

یاد تو هر جا که هستم بامنه

                           داره عمر منو آتیش میزنه

     شب

     وای یه چیه نمیگم میترسم تنها ناراحت بشه

     دوست داشتم در این لحظه در چمن زاری قدم میزدم وخودمو غرق نیاز خدا میکردم شکر میکردم

     و از خدا طلب آمرزش میکردم که چرا من را عاشق تو کرد و با این امتحان به من ثابت کرد که ما 

     بشر فانی از عشق هیچ چیز نمی فهمیم چون اوست که تنها معنی عشق را می فهمد و

     به ما زره ای کوچک از ان عشق خود ارزانی داد تا که لذت عاشق بودن را در حد خودمان

     درک واحساس کنیم پس خدایا به من عشقی بده که در خابم به یاد تو باشم آمین

                   

        مرداب

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط   | 

در دادگاه عشق

                   قسمم قلبم بود

                                        وكيلم دلم بود

و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان

قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد

پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ

كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم

و من گفتم به تو بگويند:

" دوستت دارم"

.دادگاه عشق

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فال دوستان

فال

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

     

 دنیای با تو بودن دنیای ناشناسه وقتی نگین چشمات  لبریز از التماسه با اون لبای بسته حرفای تازه داری

 خوندم من از نگاهت  انگار دوستم نداری آتیش نزن به جونم خودت با من می سوزی یادت باشه عزیزم دوستم

 داشتی یه روزی  دنیای با تو بودن اگر چه زندگیمه  اما به پا نشستنم  از روی  سادگی مه چشمام  اگه  یه روز

 نخواد تو رو ببینه بهتر که تا قیامت در انتظار بشینه

            مرداب

  

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط   | 

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند

ذکاوت گفت :بياييد بازی کنيمٍ ،مثل قايم باشک! ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم! چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به مرکززمين به راه افتاد دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق . آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....! اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود

تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است

ديوانگی داشت به عدد100 نزديک می شدکه عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام.... همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد. صدای ناله ای بلند شد

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت. شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت: حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند

   .عشق و دیوانگی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط تنها  | 

            چرا به من نگاه نميکني؟ چرا سري به تنهايي من نميزني؟ به تو سلام ميکنم که روزگاري حرفهايم  را ميان آيينه ها قسمت ميکردي سلام مرا سبز کن اي يگانه اي که کهکشانهاي حوالي خانه ات  پاييز و زمستان ندارد... 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط   | 

من با تو سخن می گويم.. رساتر از هميشه... و تو حرفهايم را می شنوی... روشن تر از هر روز

بگذار از عشق سخن نگويم

بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم؛

چرا که من عشق را با کلام در نيافتم

برای من عشق نه کلام است؛ نه صوت و صدا

چيزی است وسيع تر از همه اينها؛

وسيع است و با نجابت.. مانند دلت

با شکوه است و پر رمز و راز.. همانند چشمانت

عميق است و پر از صداقت... همانند انديشه هايت

بگذار دريا بداند رقيبی دارد به زلالی قلبت.. وبه

ژرفناکی نگاهت

و گفتی که معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها

و من تمام اين فاصله ها را با صبر و انتظار.. به تماشا نشسته ام

چه رازيست در اين فاصله.. نمی دانم

که هر چه ميگذرد مرا شيداتر می کند

و من؛ شيدا می مانم

بگذار از عشق سخن نگويم؛

بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم

       .2222

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط تنها  |